غروب جمعه، آسمون تیره و هوای گرفته. چندتا شمع که هنوز تموم نشدن با نور ملایمشون تاریکی این غروب جمعه ی تنها رو رنگ می کنن... دورترین غروب جمعه ای که به یاد دارم، دوره دبستان بود کلاس دوم، داشتم کتاب و دفترهام رو تو کیف مدرسه می ذاشتم که صدای اذان مغرب از لایه پنجره نیمه باز اتاق به گوشم خورد. پیش خودم فکر کردم خوب شد مشقها رو تموم کردم اگه نه تو این منظره تیره و تاریک و شنیدن این صدای سوزناک حتما کلی دلم می گرفت. تصمیم گرفتم اگه یه موقعی غروب جمعه شد و مشقها رو ننوشته بودم حواسم باشه حتما پنجره رو چفت چفت کنم... امروز اما دوباره پنجره باز بود و صدای اذان فضای خونه رو پر کرد... … …
دلم گرفته. یه حس تنهایی عمیق، یه حسرت، تمام وجودم رو پر کرده. حسرت کنارت بودن، دستت رو تو دستم گرفتن، باهات حرف زدن و دیدن بارقه شادی توچشمات...
علی سینا
آبان ماه هزار و سیصد و نود
1 comments:
می آید روزی؟
Post a Comment