امشب خیره شدن به سوسو زدن شعله شمع ها، در کنار احساس آرامش و امنیتی که همیشه برام داره، من رو به این فکر فرو برد که چند روز دیگه، چندتا از همین شمع ها که روی کیک تولدم می سوزن رو فوت می کنم و بعد با اشتیاق فراوون مشغول خوردن تیکه ای از کیک شکلاتی ای که برای تولدم گرفتم خواهم شد.
فقط منم که اینجوری فکر می کنم؟ رسیدن دهه جدیدی از زندگی انگار تولدش هم با تولدای دیگه متفاوته. سررسیدن دهه قبلی با کلی تغییر و به اصطلاح بزرگتر و مستقل تر شدن همراه بود؛ انقدر احساس هیجان و اشتیاق داشتم که اصلا یادم نمیاد حواسم به این بوده که زمان داره می گذره، اصلا اون روزا کی وقت و حوصله این فکرها رو داشت؟ البته اعتراف می کنم که سر رسیدن این یکی دهه هم با کلی تغییر بزرگ و کوچیک همراه بوده و هیجانی که دارم خیلی کمتر از دهه قبلی نیست. این هم که الان این فکرها از ذهنم میگذره قدریش به این خاطره که داشتم نوشته های یکی دو تا از دوستام در همین مورد رو می خوندم، یه ترس یا بهتر بگم نگرانی از گذشتن زمان تو نوشته ها دیدم که اولش داشت گریبان خودم رو هم می گرفت. یکمی هم شاید مغلوبش شدم. اما بعدش فکر کردم خب که چی؟ نگرانی نداره. بهتره بشینم به جای اینکه نگران این باشم که چقدر زود گذشت یا چقدر تند رد می شه، یا کلا به جای فکر کردن به چیزایی که اختیاری روشون ندارم، به این فکر کنم که با این امانتی که دستمه و اختیارش رو دارم، وقتم، ذهنم و زندگیم، چه کار کنم؟ اصلا راستش رو بگم بیشتر که فکر کردم دیدم من اونقدرها هم نگران گذشتن زمان و سرعتش نیستم. پیشترها نگران این بودم که نرسم کارهایی که دلم می خواد رو انجام بدم و وقت کم بیارم. نمی گم که حالا امروز هر کاری دلم می خواسته رو کردم و به اصطلاح آردم رو بیختم و الکم رو آویختم، نه! اما یه تفاوتهایی هم با اون روزا کردم ... دلم می خواد به بهونه تولدم یکی از با ارزش ترین چیزهایی که بهش پی بردم و سعی می کنم که یاد بگیرم و به کارببرم رو بهتون هدیه کنم اون هم اینه که «همیشه بهترین وقت همین حالاست».
پیشترها من هم جزء دسته آدمهایی بودم که حسابی خودشون رو مشغول می کنن و برای اینکه دلشون نمی خواد چیزی از قلم بیفته همیشه یه لیستی از کارهایی که باید انجام بدن رو همراه دارن و سخت مشغول تیک زدن کارهای انجام شده و اضافه کردن کارهای جدید به ته لیستشون هستن. البته هنوز هم اغلب داستانم همینه، منتهی با یکمی تفاوت؛ اون وقتا اون لیست بلند بالا ممکن بود همه جور کاری رو توش داشته باشه از خریدن بارونی کرم رنگ تا سر زدن به دندون پزشک و قرار یه جلسه کاری تا نوشتن کارت تبریک برای تولد دوستم و حتی تلفن احوال پرسی به آشنایی زدن. اینجوری بگم که همیشه که لیست رو نگاه می کردم یه عالمه کار مهم لابه لای کارهای روزمره بودن که بدون اینکه خودم حواسم باشه تمام نگرانیم از سرعت گذر زمان این بود که نکنه انقدر سرگرم کارهای روزمره بشم که نرسم با دوستی که دلم براش تنگ شده تماس بگیرم یا دست کم یکی دوخط براش بنویسم. کارهای روزمره اغلب بدون اینکه خیلی مهم باشن چون ممکنه دیر بشن آدم رو حسابی مشغول می کنن ... شاید علاقه مفرطی که به نگهداری لیست کارهام داشتم باعث می شد هر کاری که دلم می خواست انجام بدم چه مهم چه روزمره رو تو لیست بگنجونم و بعد چون خیالم راحت می شد که تو لیستم هست و یادم نمی ره، برم سرگرم روزمرگی بشم ...
به هرحال امروز خیلی خوشحالم که به این مهم پی بردم که همه کارهایی که ممکنه آدم اولش بخواد تو لیست کارها بگنجونه قابل به تعویق انداختن نیستن. به عبارت دیگه یه سری از کارها انقدر مهمن که همیشه و همیشه همین الان الان وقته انجام دادنشونه، مثل تلفن کردن به دوستی که الان یادش هستم. حتی اگه تو اون نقطه از کره زمینه که همه خوابیدن، می تونم یه تیکه کاغذ و یه قلم بردارم و یه جمله براش بنویسم، یا پیام براش بفرستم یا نامه بدم ... این کار رو امتحان کنین و ببینین چه معجزه قشنگی در انتظارتون خواهد بود. من هربار به دوستام مخصوصا اونهایی که ازشون دور هستم فکر می کنم از این بابت که تو دوره زمونه ای زندگی می کنم که به سادگی فشردن چندتا کلید می شه پیام برای هر نقطه از دنیا فرستاد، یا حتی می شه نه تنها صحبت کرد که تصویر همدیگه رو هم دید، احساس قدردانی و خوشبختی می کنم. نمی دونم سابق چطور مردم به فاصله و مشکلات دوری غلبه می کردن اما امروز می دونم که ابزار خیلی مفیدی برای این مساله وجود داره و این هم از شانس خوب شما و منه که می تونیم با استفاده از این امکانات کیفیت زندگیمون رو بالاتر ببریم. ... من از روزی که به غیر قابل تعویق بودن یه سری از کارهای مهم پی بردم و در واقع با عواقب نهفته و آشکار به تعویق انداختن این دسته از آرزوها آشنا شدم، تصمیم گرفتم انجام دادن همچین کارهایی رو به تاخیر نندازم، نمی گم که حالا همیشه هم موفق می شم و می تونم، اما دست کم تلاشم رو می کنم و تغییر محسوسی هم تو آرامش خاطرم و هم تو لذتی که می برم، تجربه می کنم. به همین سادگی، کم کم لیستی که قبلا با اتکا بهش خودم رو آدم مهمی می دونستم دیگه این قبیل کارهای مهم رو یدک نمی کشه، چون یه سری از کارها انقدر مهمن که اصلا نمی شه و نباید تو لیست کارها برن و انتظار بکشن، اینها رو همیشه باید همین الان انجامشون داد. درست مثل بچه ای که با انگشت به بستنی شکلاتی پشت ویترین اشاره می کنه و با پا به زمین می کوبه و فریاد می کنه که من این رو می خوام و همین الان و همین جا هم می خوامش و معمولا هم این قایله با رسیدن بچه به آرزوش ختم می شه، یه سری از چیزا رو تو زندگی باید در حالی که هر دو پامون تو یه کفشه بخواهیم، همونجور و همون موقع و حتی با سر و صدا و بدون تعارف و رودربایستی...
ازتون خواهش می کنم حالا که این همه به من محبت داشتین که تو جشن تولدم شرکت کردین و با خوندن این نوشته من رو همراهی کردین، اگه در ضمن خوندن این نوشته یاد کسی افتادین، چه کسی که کنارتون نشسته چه اونی که اون سر دنیاست و مدتیه که ندیدینش، هر جوری که می تونین بهش خبر بدین که به یادش هستین اصلا هم لازم نیست خیلی شلوغش کنین، باور کنین همین که یاد کسی بیفتین و فقط بهش بگین که به یادش بودین، خودش یکی از بزرگترین هدیه های دنیاست. هدیه ای به این برجستگی که میون این همه آدم تو دنیای به این بزرگی، یاد اون افتادین و لحظه تکرار نشدنی ای از زندگیتون رو با یادش سر کردین! پس لطفا به خاطر خودتون، دوستی تون و در کنارش به خاطر بهتر برگزار شدن جشن تولد دهه جدید زندگی من، دست به کار بشین و این پیام دوستی رو به گردش در بیارین.
من که تولدمه؛ عذرم موجهه که شادم و به قولی با دمم گردو می شکونم، امیدوارم شما هم بهونه مناسبی پیدا کنین تا زندگیتون رو در حالیکه عمیقا شاد و خوشحال هستین بگذرونین!
این تولد نه تنها دیگه نگرانم نمی کنه بلکه در کنار شما به یکی از بهترین خاطراتم تبدیل خواهد شد
بهترین ها
علی سینا
فروردین ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه