پایان!
امروز صبح با احساس سرما خوردگی شدید از خواب بیدار شدم و با وجود رخوت و بی حوصلگی بعد از جفت و جور کردن یه سری کارهایی که نمی شد توشون وقفه بیفته، به رخت خواب برگشتم و بعد از مدت نه چندان بلندی سرکار و پشت میزم نشسته بودم. طبق عادت همیشگی مروری به نامه ها کردم و چندتا نامه پر محبت تبریک سال جدید حسابی به فکرم فرو برد، به خودم گفتم هنوز که چند روز تا سال نو مونده، آخه چرا امروز باید این نامه ها رو ببینم، معمولا از این فکرها تو سرم نمیاد، امروز البته واقعا به زور سرپا هستم و الان هم که کارهای مهم رو کردم بعد از نوشتن این نامه بر میگردم تو رخت خواب. و اما اینکه چرا این داستان رو نوشتم، ... چیزی از ذهنم گذشت تو همین اثنا که دلم نیومد براتون تعریفش نکنم.
مشغول خوندن سومین نامه تبریک سال نو بودم که تصمیم گرفتم قسمت خوبش رو ببینم، درسته که حالا خیلی داره بهم فشار میاد، اما اگه دوست نداشتم اینجا باشم و یا بهتر بگم اگه کارم رو دوست نداشتم که اینجا نمی بودم، در کنار همین ضعف جسمی کلی اتفاق عالی داره همزمان برام میفته اما من از چند ساعت پیش روی این یه قسمت کوچولو، بیماری، تمرکز کرده بودم. برای همین هم تصمیم گرفتم عینک بدبینی و تمرکز کردن روی ضعف رو بذارم کنار و همین روز رو انتخاب کردم که من هم به شما رسیدن سال جدید رو تبریک بگم. منتهی نه همینجوری که بگم سال جدید مبارک، این رو خیلی بهتر از من خیلی ها بلدن و براتون حتما می گن. به جای سر رسیدن سال جدید، دوست دارم به پایان رسیدن سال هشتاد و هشت رو بهتون تبریک بگم. ازتون هم خواهش می کنم، حالا که لطف کردین و دارین این متن رو می خونین، همزمان بر خلاف عادت همیشه که شب سال نو می شینیم و به آرزوهامون برای سال جدید فکر می کنیم، دست کم تو مدت زمانی که این متن رو می خونین به اتفاقایی که تو سال قبل پشت سر گذاشتین فکر کنین. حتما خیلی چیزها رو تو سالی که گذشت شروع کردین و حتما هم خیلی چیزها رو تموم کردین. بیاین این بار به پایان ها فکر کنیم.
پایان، مثل؛
هفته آخر تعطیلات تابستونی سالهای مدرسه، غروب سیزده فروردین بعد از اینکه از پیک نیک بر می گشتیم خونه، وقتی غرق در شوک و ناباوری خونواده دوستم رو تماشا می کردم که با پسرشون آخرین خداحافظی رو می کردن و بعدش بدن بی جونش رو توی آرامگاه همیشگیش قرار دادن، یا حتی پایان دوره سربازی همون روزی که کارت پایان خدمتم رو گرفتم و هنوز مهرش خشک نشده بود اداره گذرنامه بودم که مهر «فاقد اعتبار» رو از پاسپورتم حذف کنم، ... تمام اینا و یه عالمه خاطرات دیگه همزمان با فکر کردن در مورد پایان به ذهنم حجوم آوردن، البته الان دیگه معنی و مفهوم پایان خیلی برام با گذشته فرق کرده، در حدی که نتونستم در موردش براتون ننویسم. این مطلب که با پایان شروع شد رو اختصاص می دم به جشن گرفتن پایان نگرانی در مورد پایان
اعتراف می کنم که هیچ موقع تصورش رو هم نمی کردم که فکر کردن به پایان انقدر برام انگیزه و انرژی بیاره. پایان مفهومیه که پیش ترها جزء تیره ترین قسمتهای ذهنم بود، در حدی که ترجیح می دادم اصلا دوروبرش نگردم. همین مفهوم، پایان، امروز برام معنی تازه ای پیدا کرده. پیشترها تصور مبهمی از پایان داشتم به عنوان یه اتفاق خیلی بزرگ یه فاجعه، اینجوری نمی دیدمش که بالاخره هر چیزی که شروع می شه، دو حالت داره یا مدام باید باشه، یا هم اینکه تموم می شه، در مورد پدیده هایی که مدام هستن و باید باشن و اینا صحبتی ندارم... اما در مورد بقیه اتفاقا که عمر محدودی دارن، راه های بیشماری برای تموم شدنشون وجود داره، که من یکیشون رو خیلی مطابق میل و سلیقم دیدم و اینجا در موردش می نویسم، اونهم تموم کردن آگاهانه است، با قبول کردن مسوولیت کارها و اتفاقات و کشیدن زحمت رسوندنشون به پایان. در مورد تمام اتفاقها هم می تونه تعمیم داده بشه، از انجام دادن پروژه و تحویل دادن کار تا جدا شدن از همراه ها و حتی دل کندن از عادت ها و رفتارها. اصلا بذارین اینجوری بگم که تصور می کنم، اسم پایان بد در رفته، یه جوری که دست کم خودم همیشه فکر می کردم که خب پایان می رسه، در واقع من لازم نیست کاری انجام بدم براش، از اون چیزاست که خودش می رسه و رد می شه و می گذره، حتی بعضی مواقع از روبره شدن باهاش طفره هم می رفتم، یه جوری که انگار دلم می خواست خودش بیاد و برسه و رد بشه ... اما امروز به این پی بردم که اون طرز تفکر در مورد پایان من رو از بخش بزرگی از لذت انجام دادن کارهام محروم می کرده. در واقع پایان دادن هم بخش خیلی مهمی از هر اتفاق و کاریه که شروع می کنیم. یکمی فراتر می رم و حتی ادعا می کنم تفاوت بزرگی که بین آدمها وجود داره نه فقط تو نحوه شروع کردن که بیشتر تو شیوه به پایان رسوندنشونه. مثلا ببینین تمام بچه ها رو می فرستن مدرسه همه شون درس خوندن رو شروع می کنن اما خب همه می دونیم که همه یک جور درس خوندن رو به پایان نمی رسونن، اشتباه نکنین اصلا بحث این نیست که یه شیوه خاص رو به بقیه ترجیح بدم، نه! هدف فقط و فقط اشاره کردن به تفاوت هاست. یا مثلا بیشتر آدم ها بالاخره تو جوونی کاری رو شروع می کنن و اکثرا هم تا مهمون این دنیا هستن بهش ادامه می دن، اما بازم نحوه ای که کارهاشون رو تموم می کنن و تحویل می دن باعث می شه که تو اجتماع طبقه های خیلی متفاوتی از آدمها رو داشته باشیم، عده ای که برای روزمره تو جنگ و سختی هستن و از اون طرف همه عده دیگه ای که به سادگی می گذرونن و تازه شانس کمک کردن به بقیه و دست کوچکترها رو هم گرفتن رو هم دارن... نمی گم حالا همش به خاطر پایانه هرچند خیلی هم ادعای دور از حقیقتی نیست، اما جدا بخش بزرگیش بر می گرده به اینکه یه سری از آدمها یه روزی یه جایی تصمیم گرفتن که کارهایی که به عهده می گیرن رو به خوبی به پایان برسونن.
حالا برگردم به مورد خودم، از روزی که سعی می کنم برای پایان دادن کارها هم برنامه ای داشته باشم و رسیدن و گذشتن پایان رو یه اتفاق بدیهی و خود به خودی فرض نکنم، به طرز چشم گیری از انجام دادن کارها لذت بیشتری می برم، و حتی در مورد کارهای کوچکی که صاحبش هم انتظار و توقعی نداره من به خاطر لذت خودم و تمرین اینکه بتونم کارم رو بهتر انجام بدم به روش و شیوه جدید پایبند می مونم. این شیوه پاداش زیادی برای من داشته، در حدی که شاید اصلا از اولش همش منتظرم که زودتر آخرش برسه !!!
پایان!
امیدوارم بتونین از لحظه لحظه زندگی تون لذت ببرین، مخصوصا لحظه های پایان! ...
پایان سال هشتاد و هشت مبارک. به سر رسیدن زمستون سرد با روزهای کوتاه و شب های تیره و بلند مبارک. گذشتن سیصد و شصت و پنج روز از آخرین باری که دور سفره هفت سین نشستیم و با آرزوی تغییر و تحول به استقبال سال هشتاد و هشت رفتیم، مبارک. به سر رسیدن لحظه شماری برای رسیدن تعطیلات نوروزی مبارک. مبارک و مبارک و مبارک. آرزو دارم زندگی، این با ارزش ترین هدیه ای که به امانت در اختیارمونه، صرف تجربه کردن بهترین احساس ها و گذشتن از بهترین خاطره ها بشه، امیدوارم هر روز که چشم باز می کنیم با اشتیاق فراوون مثل بچه ای که کادوی تولدش رو باز می کنه، در اختیار داشتن یه روز دیگه تو این دنیا رو جشن بگیریم و با همون هیجانی که تو بچگی شمع کیک تولدمون رو فوت می کردیم به بقیه محبت کنیم و قدر شانس بودن در کنارشون رو بدونیم ...
بی اندازه ازتون ممنونم که این متن رو خوندین، دلخوشی اینکه این نوشته ها خونده می شه و این حرفها شنیده، به من احساس خوشبخت ترین آدم دنیا رو می ده و من تمام این احساس زیبا رو مدیون شما دوستان عزیزم هستم، ممنونم.
پایان سال هشتاد و هشت مبارک
بهترین آرزوها برای شما
علی سینا
روزهای پایانی اسفند ماه هشتاد و هشت
6 comments:
علی عزیز سلام
متن پر از احساساتت رو خوندم، اميدوارم سالی که آغاز مي کنی سالی باشه که به آنچه که دوست داری دست پيدا کنی.
با بهتريم آرزو ها
کاوه شیبانی
ali jan omidvaram harvaght payane chizi ro jashn migiri belafasele ye masire doost dashtani ro shoroo koni.
payane sale 88 ve shorooe sale 89 ro az samime ghalb behet tabrik migam.
علی عزیزم، به قول خودت پایان سال کهنه مبارک. امیدوارم که یک سال دیگه همین موقع بازم فکر کنی که "عجب سال خوبی داره تموم میشه" :))
علی جون خیلی خوبه که آدم بعضی وقتا یه جور دیگه و با دید مثبت به قضایا نگاه کنه. خلاصه که " مارا به فکر فرو بردی" :) همیشه پایان خیلی زیباتر و هیجان انگیزتر میشه اگه به یه شروع دیگه فکر کنی و با تعریف یه سری اهداف و برنامه ها منتظرش باشی، کاری که تو داری می کنی. امیدوارم سال جدید برات بهترین ها رو همراه داشته باشه.
به امید دیدار دوباره
حسین
payane sale 1388 ro behet tabrik migam , omidvaram baraye shorou sale 1389 ham payane khoshi dar entezaret basheh, ba omid behtarin haa baraye ali-ye azizam, khosh va shad va salem va sarboland bashi
sheida
علی جان،خوشحالم از خوندن متن جالب و متفاوتت! سال خیلی خوبی داشته باشی
Post a Comment