Monday, January 11, 2010

خویشاوند خدا

در هوای سرد زمستان پسر شش ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بودند. زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش یک جفت کفش و یک دست لباس خرید. آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: حالا به خانه برگرد. پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: خانم شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم.
پسرک گفت: مطمئن بودم که با او نسبتی دارید

از کتاب بهشت یا جهنم، انتخاب با شماست، مسعود نیلی

1 comments:

Golsa said...

قبلا بهش فکر نکرده بودم. بندگی تنها نسبتیه که میشه با خدا داشت. نمی دونم تا این حد فروتنی در برابر معبود و مقصود چقدر لازمه. به هر حال می شه به بنده بودن هم افتخار کرد اگر بتونه در دل کسی احساس امنیت ایجاد کنه