Wednesday, December 30, 2009

complete this year and start a wonderful new year



Completion allows us to bring things to a close with a sense of gratitude, authenticity, and peace.


These few days before the new year begins have a magical and sacred quality to them. I appreciate the lull in activity that often takes place this week and the opportunity we have to reflect back on the year that is ending, as well as to create new possibilities and intentions for the year that’s about to start. It often seems more exciting to focus on our “resolutions” for the new year. However, before we jump ahead and start making our goals for next year, it’s essential that we complete the year that is about to end with power and appreciation.
As much as I personally love this completion process, I usually have mixed emotions reflecting back on the year. There is excitement, gratitude, and joy for all of the wonderful accomplishments, experiences, insights, and more. There is also sadness, disappointment, and sorrow over the things that I didn’t accomplish, the people and things I’ll miss, and the places in my life where I failed. This is as true as ever as 2009 comes to a close. This past year I’ve experienced some of the highest highs and lowest lows of my life. I’m truly grateful for all that I’ve learned and experienced this year. And, while I have lots to appreciate from this past year, I also am glad to see it end! More than most years in recent memory, this one did not turn out anything like I thought it would twelve months ago. How about for you?
Due to the common mixture of emotions we experience and especially with a year like 2009 which created a lot of growth opportunities (to put it mildly) for most of us, it’s essential that we embrace and practice the art of completion. Completion is a conscious process we engage in whereby we do and say whatever we need to in order to create a true sense of closure to an experience (in this case, the year that is about to end). Because we often have resistance to authentically celebrating and appreciating ourselves, reflecting honestly on our accomplishments or our failures, acknowledging our real results or lack thereof, grieving loss with depth, and more – we usually just roll through the end of things and either avoid completion all together or move onto the next thing as fast as we can. When we do this, however, we miss out on a sacred and important process.
Completion allows us to bring things to a close with a sense of gratitude, authenticity, and peace. When we allow ourselves to experience a sense of true completion, we move into the next phase bringing with us the gifts, lessons, accomplishments, experiences, and more from what we’ve just been through. When we don’t take the time to truly complete something, we end up carrying baggage, regrets, fear, and unresolved issues into our next experience. These things don’t serve us and often end up undermining our success and fulfillment.
As we get ready for 2010 and begin to think specifically about what we want to create and experience in this new year, one of the most important things we can do is to complete 2009 in an authentic and powerful way.
Completion Questions
Here are some questions you can ask and answer yourself, as a way to create a sense of completion for 2009:
1) What were my biggest lessons in 2009?
2) What am I most proud of from this past year?
3) What were my biggest disappointments in 2009?
4) What am I ready to let go of from this past year?
5) What else do I need to do or say to be totally complete with 2009?
As you take some time to think about and write down your answers to these questions, see if you can reflect on this past year with a sense of appreciation and empathy. The word “appreciate” means to recognize the value of (not necessarily like, agree with, or want to experience again). Whether your year was “wonderful,” “terrible,” or somewhere in between – we each have so much we can appreciate about this past year. And, it’s important for us to have as much empathy as we possibly can for ourselves, especially right now. If you’re anything like me, you probably had some big failures or disappointments this past year. When we can remember that we almost always do the best we can with what we have in each moment of our lives, we can hopefully let go of our feelings of shame, guilt, or embarrassment over any of the things that didn’t go as planned for us in 2009.
See if you can create some sacred time in the next few days to share your answers to these completion questions with some of the important people in your life (and maybe ask them to answer these questions as well). By creating a conscious intention for completion, you will give yourself the gift of appreciation for this past year and in so doing, allow a space to open up in which you can create your goals and intentions for 2010 with a sense of peace, power, and clarity. And, as you ponder these questions, you may realize that there is something important you need to do or say in order to leave 2009 behind and step into 2010 with freedom and peace.
Have fun with this. And, congratulations on completing another year of this magical, bizarre, wonderful, and funny adventure we call life – what a ride!
Quoted from Mike Robbins' weblog


شاید یکی از تفاوت های اساسی میون اونهایی که زندگی می کنن و اونهایی که زندگی رو سپری می کنن، نه توی آرزو کردن و شروع کردن بلکه توی نحوه به پایان رسوندن باشه، آرزو می کنم فقط و فقط سرگرم به دنبال آرزوهامون رفتن باشیم و امیدوارم فقط و فقط وقتی تلاشمون رو پایان بدیم که یه پایان قشنگ و موفق برای آرزومون (مثلا تحققش) رقم زده باشیم... سال جدید میلادی مبارک

بهترین ها

Sunday, December 20, 2009

شب یلدا

یلداتون مبارک... امیدوارم که این شب بهونه ای بشه که دورهم جمع بشیم و ضمن لذت بردن از همنشینی و هم صحبتی همدیگه و البته نوش جان کردن خوش مزه ترین میوه ها و خوراکی ها؛ با آغوش باز به استقبال تغییر بزرگ طبیعت بریم، تغییری که فرا رسیدن زمستون در طبیعت ایجاد می کنه، آرامشی که شور و سرسبزی بهار رو به دنبال خودش میاره... جشن گرفتنِ این طولانی ترین سیاهی (شب) سال درسیه که طبیعت بهمون یاد میده که با باور "به سر شدن سیاهی" زمینه ساز رسیدن سپیدی باشیم. هر سال طبیعتِ باسخاوت، این درس رو برامون تکرار می کنه، امیدوارم که امسال جشن گرفتن رو بهتر یاد بگیریم؛ همین جشن گرفتنی که طولانی ترین سیاهی سال رو به زیباترین و پرخاطره ترین شب سال تبدیل می کنه. یلداتون مبارک

بهترین ها برای شما


Saturday, December 12, 2009

شعری از ملک الشعرای بهار


این دود سیه فام که از بام وطن خاست
از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست
از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم
با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن این جاست
از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم
بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست
از ماست که بر ماست

...

گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالی ست
بیداری ما چیست

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست
از ماست که بر ماست

ملک الشعرای بهار

شعری از شاملو


احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید
                                        در دلم
می جوشد از یقین
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
                                        ناگهان
می روید از زمین

احمد شاملو

Thursday, December 10, 2009

داستان امروز


سال هزار و سیصد و چهل و هشت
بامداد سرد بهمن ماه بدنيا مي آيم. پنج خواهر و يك برادر چهارده ساله، در خانه منتظر و به گوش مانده اند و تا خبر تولدم را مي شنوند، هلهله مي كنند. برادرم قلك كوچكش را مي شكند و  همان شبانه پولهايش را بر مي دارد و به امامزاده «معطوك» خرمشهر مي برد و نذرش را در ضريح مي اندازد. خدا به او يك «برادر» داده. در آن روزها «برادري» هنوز قيمت داشت
هزار و سیصد و پنجاه و هفت
انقلاب است. كوچه ها را مي دَوَم. وقتي به خانه مي رسم، كسي نيست. همه رفته اند خانه «خديجه خانم» پاي تلويزيون نشسته اند:«هيس! بيا امام رو ببين! امام اومد!» زنها و بچه ها، يكي يكي «صورت امام» را بر صفحه تلويزيون مي بوسند. مادرم كه زن سّيده و معتقدي است، دستي بر صفحه تلويزيون مي كشد و «قل هوالله» مي خواند و مرا فرا مي خواند. جلو مي روم. دستش را مسح مي كشد روي صورتم. در آن روزها «ايمان» هنوز  قيمت داشت
 هزار و سیصد و شصت و سه
بحبوحه جنگ است. مادرم چادر به سر از دور مي آيد. نگاهش نااميد اما مهربان است. كتابهايم را به او ميدهم تا پولش را از دستش بگيرم و بروم براي ناهار، نان بخرم. اما مي بينم آن كاغذ، پول نيست! «كوپن» است. كوپن روغن يا قند يا برنج. دارد مي رود آن را به «محمودآقاي بقال» بفروشد و با پولش، نان و پنير بخرد! پدرم از يك وانت پياده مي شود، زيرلب به راننده غُر ميزند كه كرايه اضافه گرفته. راننده كرايه اش را به پدرم پس مي دهد و هر دو مي خندند.«همدلي» قيمت داشت.
 پدر چهل تومان به مادر مي دهد. مادرم مي گويد: «با اين كه نمي شود چيزي خريد!» پدرم مي گويد:«توكل برخدا! فردا هم خدا كريمه!» در آن روزها «اميد» هنوز قيمت داشت.
هزار و سیصد و شصت و پنج
بمباران هاي دشمن بعثي به شيراز هم رسيده.. پدرم سالهاست «عزادار» شهر دوست داشتني مان «خرمشهر» است. اينجا و آنجا مردم مي گويند بايد كاري براي وطن بكنيم.آن روزها «وطن» هنوز قيمت داشت
يك شب تابستاني سر شام مي گويم:«من با حسن ميخوايم بريم جبهه!» زبان مادرم بند مي آيد! «حسن» همكلاسي ام به «شوخي و جدي» به من مي گويد تصميم گرفته «شهيد» شود  تا خانواده فقيرش «بيمه» شوند! جايي شنيده ام:«نگوييد انقلاب براي من چه كرده؟ بگوييد من براي انقلاب چه كرده ام؟» فكر مي كنم. اما معنايش را نمي فهمم. من هم مي خواهم همراه حسن به جبهه بروم تا وقتي كسي پرسيد:«تو براي انقلاب چه كاري كرده اي؟» جوابي داشته باشم! چون هنوز انقلاب براي خانواده فقير  ما كاري نكرده و نمي تواني اين سئوال را بپرسي؛ مگر آنكه به سئوال دومي، جواب داده باشي
از طرفي به قول «حسن» در آن شرايط سخت، «يك نان خور» هم كمتر، بهتر! «حسن» را بعد از «شبيخون امُبردستي» ستون پنجم در جزيره مجنون هرگز نمي بينم! مفقودالاثر شده و جز پلاكش چيزي از او باقي نمانده است! در برگشت، حجله اش را سر خيابان شان مي بينم. مي شنوم خانواده اش، پول اهدايي «بنياد شهيد» را قبول نكرده و گفته اند:«حسن جانش را براي اسلام و وطنمان داده، نه براي پول!» هنوز هم وقتي فاتحه مي خوانم، ياد«حسن» هستم و به ياد «مرام» خانواده فقيرش. آن روزها «مرام» هنوز قيمت داشت.
هزار و سیصد و شصت و هشت
يك سال بعد از جنگ، «كار» كم است. اما هنوز «اميد» هست. پول نيست، اما هنوز «توكل» هست. «خوشبختي» نيست، ولي هنوز «خنده» در خانه ها هست. «پدر» چندماهي است «رفته» و بين ما نيست، ولي «وطن» همچنان هست. ما هرچه توانستيم براي انقلاب كرده ایم، ولي انقلاب هنوز كاري از دستش برنيامده! خانواده هنوز در فقر است.آن روزها هنوز «فقر» زينت مؤمنان است و مسابقه ثروت اندوزي شروع نشده
پدرم در خاك سوخته خرمشهر «جان» داده  و من از اينكه جنازه اش را از شهرش انتقال داديم و در شيراز دفنش كرديم، هنوز احساس گناه مي كنم. مي گويم خرمشهري كه ما رفتيم و ديديم، نه گورستان داشت.نه غسالخانه داشت و نه حتي «قبركن»! چاره اي نداشتيم مادرم مي گويد اينجا هم جزو خاك وطنشه. «خاك پاك» ايرانه. فرقي نداره! آن روزها هنوز «خاك» قيمت داشت.
در خرمشهر، آن قدر «بيكاري» هست  كه راننده ماشيني كه كنُترات مي كند تا ما و جنازه پدر را به شيراز ببرد، تا خود شيراز سرخوش است كه مسافري گير آورده و با صداي كم،ترانه هاي «آغاسي» را زمزمه مي كند! بعد به خود مي آيد و آهي مي كشد و زيرلب فاتحه اي مي خواند. دست آخر «نصف» پولش را بابت شرمندگي يا همدردي نمي گيرد.آن روزها هنوز «معرفت و همدردي» قيمت داشت
هزار و سیصد و هفتاد و یک
مي آيم تهران. روزنامه «سلام» و خبرنگاري مي كنم و در اتاقي در طبقه آخرش، شبها مي خوابم و روزها مي نويسم. اما كم خوابي هميشگي را دارم. هنوز هم مي نويسم و هنوز هم كم مي خوابم. با خودم مي گويم بايد كاري بكنيم. هنوز مي دانم بايد كاري براي «ايران» بكنيم. تا روزي كه ايران براي ما «كاري» بكند! با اين حال؛ «ايران» هنوز قيمت داشت.
«تكه ناني» داشتيم. «خرده هوشي»، ايماني، ديني،... و صداي اذان مرحوم مؤذن زاده، هميشه به يادمان مي انداخت كه هرچه نباشد، آن بالاها يك «خدايي»هست! خدايي كه خيلي كارها برايمان كرده، بي آنكه پرسيده باشد: «تو براي خداي خود چه كرده اي؟»
... واكنون؛ 
مي نويسم: در دوره انقلاب و جنگ و بعد از آن، از بمباران و گرسنگي وسختي ها عبور كرديم و با «زردي فقر» ساختيم و زنده مانديم. «اميد» داشتيم. مي دانستيم روزي ايران «ساخته» خواهد شد. حالا گويا سالهاست مُرده ايم و ديگر زندگي نمي كنيم. فقط زنده ايم. يكي آمده و زده به سيم آخر و مي گويد همه آنها كه در اين سالها معتمدان ما و رهبران كشور بودند، مشتي «دزد» بوده اند. رهبران كشور مي گفتند «مسئولان» دارند ما را به سمت «ارزشها» مي برند! و كشور را به «بهشت» تبديل خواهند كرد! اما حالا يكي آمده و مي گويد از همه اين سي سال، بیست و هفت سالش ما توسط «منتخبين مردم» و «معتمدين امام و رهبري»، «چاپيده» شده ايم! «چپاول» شده ايم! او مسئولان قبل از خود را به «فساد و دزدي» متهّم مي كند و ما را براي «حماقت» انتخاب مشتي دزد و فاسد! سرزنش مي كند و رأي مي خواهد! در مناظره تلويزيوني، روبروي نخست وزير سالهاي جنگ مي نشيند و با تهديد مي پرسد: «بگم؟ بگم؟» و عكس همسر او را نشان مي دهد تا «پرده از تخلف تحصيلي!» او بردارد! ولي فراموش كرده تا همين چندماه قبل يك «دكتر جعلي» را وزير كشور كرده بود و تا آخر از او حمايت كرد تا همين انتخابات را آن دكتر فريبكار برگزار كند! او به جز همين «اتهامات كلي» و افشاي مافياهاي خيالي، چيزي ندارد كه بگويد.اما ما را «بهت زده» مي كند
به آن بیست و هفت سال و ادعاي دزدي هاي ميلياردي و صحت و سقم اين افتراها كاري نداريم. اما به چيزهايي فكر مي كنم كه اكنون سالهاست مُرده اند. در همين چهارسال، ما چند فقره «تلفات ارزشي» داده باشيم كافي است؟ مايي كه در آغوش بمباران و گرسنگي و فقر، «زندگي» مي كرديم. در كنار «نفرت از دشمن» به وطن و خانواده و خدا عشق داشتيم وعاشقي مي كرديم. در اوج مشكلات، «گذشت» را مي شناختيم و فداكاري مي كرديم. در بحبوحه بي ناني، ما دين داشتيم. مسجد و زيارتگاه و امامزاده مي رفتيم. نذر مي كرديم. اخلاق داشتيم. برادري داشتيم. مرام داشتيم. در تمام آن بیست و هفت سال ما «دل» داشتيم. در دل مان، عشق به «ايران» داشتيم. و در ايران مان، يك دنيا اخلاق و «ايمان» داشتيم! و حالا يكي آمده و در پايان چهارسال دولتش، سكوتش را شكسته تا به زعم خودش دوباره افشاگري كند! چون «ترس از شكست» در انتخابات را به طور جدي تري لمس كرده است! حالا او، بعد از چهارسال، دوباره با جذابيت هاي «افشاگري» آمده و به ما خبر مي دهد كه ما ملتي «دزد زده ايم». «چپاول شده ايم». اما نمي گويد بزرگترين چيزهاي ما را در دوره «خود او» دزديده اند! نمي گويد در دوران خود او، «اعتماد» ما را دزديدند. «ايمان» ما را ربودند. «اخلاق» ما را چاپيدند..... «برادري» را در دل برادران كشتند. «وطن پرستي» را به سُخره گرفتند! غرورملي ما را پايمال كردند! ايثار را در دل ما كشتند! و عاشقي را، غارت كردند! دين و دنيا و آخرتمان را كه از روز ازل «قيّم» بودند! بعد از اينهمه «تلفات» كه داده ايم، با خود مي انديشم:«ما را به سخت جاني خود، اين گمان نبود


متن نامه ایه که تازگی ها خوندم، اسم نویسنده متن رو نتونستم پیدا کنم


بهترین ها

Wednesday, December 9, 2009

قهرمان

نقل قول: "وقتی گالیله را برای استغفار (کلیسا پسند) به محاکمه می بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درب های بسته مدت ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان و بزرگشان، رهبر فکری شان علی رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی، داخل دادگاه سربلند و سرافراز، با گامهای استوار پای به بیرون نهد و بگوید... زمین هنوز می چرخد. اما دریغ که استاد سرافکنده و پژمرده، رنجور از فشارهای تحمل کرده، سر به زیر از ابراز آن چه که خود هرگز به آن ایمان نداشت، آرام و آهسته به قرائت استغفارنامه برای همه آنچه که برخلاف عقیده کلیسا گفته بود پرداخت... آن چه برای پیروانش مانده بود، یاس بود، و سرشکستگی... از شاگردان یکی فریاد زد: "بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد" و در اینجا برتولد برشت از قول گالیله چه زیبا می گوید: "بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد." "

داستانی که اینجا براتون نقل کردم رو تو کتاب جامعه شناسی خودمانی (شاه کار حسن نراقی) خوندم، کتاب محشریه که خوندنش رو به همه تون توصیه می کنم، شما در مورد این داستان چه نظری دارین؟ بهتر بود که گالیله رفتار دیگه ای می کرد؟ اگه شما به جای اون بودین چه می کردین؟ دلتون برای پیروانش می سوزه؟ ...

خب بذارین خودم به این سوالها جواب بدم.به نظر من اصلا مهم نیست که گالیله بعد از به قول نویسده، فشارهای ارشادی، چه حرفی به زبون بیاره، من اگه خیلی اهل علم و دانش باشم، می رم مطلبش رو می خونم و هر چی فهمیدم و برداشت کردم رو تو ذهنم جا می دم، جدا هم تلاش می کنم از سر بیکاری و بی هیجانی هم که باشه، حتی ثانیه ای رو به قضاوت در مورد رفتار گالیله اون هم بعد از ارشاد فشارکی صرف نکنم. این رو می خوام بگم در واقع مسوولیت برداشتم از واقعیت رو خودم به گردن می گیرم اگه فهمیدم که چی میگه خب یادش می گیرم، نفهمیدم هم که خب هی چی می رم سروقت زندگیم. تصور من اینه که ارزش کاربردی یا غیر کاربردی حرفها و نظریات آدم ها مستقل از خودشون و ارزش خودشون و یا رفتار خودشونه، همونجوری که تمام پزشک ها حتی همون موقع که سیگار گوشه لبشونه، کشیدن سیگار رو منع می کنن و حرف درستی هم به نظر من می زنن و اگه به کارش بگیریم به نفعمون می تونه باشه... باید در برابر هر ایده آل سازی و قهرمان پروری مقاومت کنیم، چون ایده آلی وجود نداره، ممکنه یه سری حرفای خیلی باحال از کسی بشنویم یا بخونیم، خب عالیه، مخصوصا اگه بتونیم بفهمیمشون و هر از گاهی هم که شده ازشون استفاده کنیم که دیگه محشره، حتی اگه خود اون آدمهایی که این شانس رو داشتن که همچین بینشی پیدا کنن که همچون حرفهایی رو به ما یاد بدن، رفتار کاملا متفاوتی داشته باشن. در واقع تاکید می کنم، مسوولیت به دردخور بودن یا نبودن مطالب با خودمونه، نه با کاشف و گوینده مطالب. این ایده، خیلی با تقلید و قهرمان سازی مشکل داره و در واقع من اساسا دارم با به هم چسوندن این مفاهیم سعی می کنم که حواس شما رو به اتفاقای دور و برمون و حتی رفتارهای خودمون منعکس کنم اما این بار با یه نگاه تازه...،
یه رفتار یکمی غیر متعارف خیلی توجه من رو به خودش جلب می کنه، اونهم رفتاریه که آدمهای خیلی درمونده می کنن (البته من تو فیلم ها فقط دیدم) و می رن سروقت ظرفهای زباله و از توشون چیزای قابل خوردن یا قابل مصرفهای دیگه پیدا می کنن، شاید ما هم باید، تو اتفاقای دورو ورمون همین رفتار رو بکنیم، اینجوری کم کم همه کس و همه چیز جالب تر و دوست داشتنی تر میشه، چرا که ما دنبال جذابیت و نقاط دوست داشنتیشون میگردیم، و همینجور شاید لابه لای حرفهای خیلی روزمره هم پندهایی پیدا کنیم که دست کم برای خودمون خیلی کارآمد و مفید فایده باشه
یه نکته دیگه هم اینکه، خیلی ها وقتی خوشمزه ترین خوراکی ها هم دستشون می رسه، مثلا یه بستنی شکلاتی خیلی لذیذ، اول لایه خامه روش رو بر می دارن و دور میندازن، نه که بد مزه باشه، یا بد باشه، به این خاطر که براشون مناسب نیست. در واقع شاید از بهترین خوراکی ممکن هم یه بخشی رو دور می ریزن و لذت خوردن بقیه اش رو می برن، حالا من کاری ندارم که این خامه حروم می شه، شاید بهتر باشه به مسوولش بگن که خامه نده از اولش اینجوری اون هم سود بیشتری می کنه... مساله اینه که موشکافی (انتخاب و جدا کردن مناسب و نا مناسب) همیشه و همه جا به کار میاد، چون هیچ پدیده صد در صد و خالصی وجود نداره، ... حواسمون باشه که تو فاز تقلید از یه قهرمان خود ساخته نریم که این جوری بزرگترین نعمتی که برای بهتر زندگی کردن بهمون داده شده (قدرت انتخاب و تفکرمون) رو بدون مصرف و فایده رها کرده،  اجازه می دیم که بقیه (قهرمانمون، حرکت فکری که جزئی ازش شدیم و یا ...) به جای ما زندگی کنن ...


بهترین ها برای شما


Wednesday, December 2, 2009

داریوش - دارم آتیش می گیرم

تو سینه این دل من می خواد آتیش بگیره
مونده سر دوراهی چه راهی پیش بگیره
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من می دونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو می دونه
رگ خواب یار منو رقیب من می دونه

وای، دارم آتیش می گیرم
دیگه از غصه و غم
دلم می خواد بمیرم
وای، اگه برگرده پیشم
براش پروانه می شم
ازش جدا نمی شم
نمی تونه مرغ دلم از حسودی بخونه
نمی دونه روی کدوم شاخه باید بمونه

اگه یه روز ببینم کسی براش می میره
حسودی رو میاره، دلم آتیش میگیره
می ترسم حرفای خوبی توی گوشش بخونه
می ترسم اون تا به سحر، تو خلوتش بمونه
وای، دارم آتیش می گیرم
دیگه از غصه و غم
دلم می خواد بمیرم
وای، اگه برگرده پیشم
براش پروانه می شم
ازش جدا نمی شم
یکی حالا پیدا شده قدر اونو می دونه
رگ خواب یار منو رقیب من می دونه

پ.ن. از اون موزیکهاست که هر از گاهی گوشش می کنم، اما این بار که این آهنگ به گوشم خورد، سادگی و صراحت شعرش توجهم رو جلب کرد، برعکس بارهای قبل که توش فقط و فقط ندامت و پشیمونی می دیدم، این بار سادگی دیدم و صراحت اونم از نوع خوبش و به مقدار زیاد، شنیدنش انقدر برام لذت بخش بود که فکر کنم یه ساعتی تکرار می شد و بهش گوش می کردم تا اینکه بالاخره نشستم و نوشتمش، نمی گم با تمام حرفاش صد در صد موافقم، اما بیانش رو دوست دارم، تو دنیای آدم بزرگا که همیشه هم خیلی جای باحالی نیست یه دسته اتفاقایی هست که میفته یعنی چه بخوای چه نخوای میفته، اینو نمی گم که گفته باشم آدم بزرگا که ممکنه خودمون هم تو دار و دستشون باشیم، مفعولن و دنیاشون فاعل، نه! همین اتفاقا هم که در موردشون دارم صحبت می کنم پیامد تصمیم های خودمونن که خب، بهتره که پیش بیان (دست کم تا زمانی که فکرمون همونجوره و تصمیممون همونجور) و اتفاقا شاید بهتر هم باشه که دقیقا همینجوری هم پیش بیان، اما این بخشش رو نمی شه نگفت که رخ دادنشون همون موقع باحال نیست یعنی اصلا باحال نیست، چه بسا مدتها هم طول می کشه که بفهمی شاید چیز باحالی هم توش بوده و بتونی باهاشون کنار بیایی، اما خب اگه تصمیم نداشته باشی که مفعول باشی و دنیا فاعل، اگه نخوای بعدا فکرهایی از جنس آخ چی میشد اگه فلان کار رو هم کرده بودم، با بهمان حرف رو هم زده بودم، باید یاد بگیری که یه بار فرصت داری اونهم همون موقعی هست که وسط گود هستی، پس بهتره که هر کاری که از دستت برمیاد بکنی، اصلا باید تا می تونی حال کنی، چون اون اتفاقا که در موردش گفتم هیچ موقع با من و تو هماهنگ نمی کنن و خبر نمی دن که کی قراره رخ بدن، بهتره خودت باشی، سعی کنی راحت باشی، و سخت ترین حرفا رو هم بیشتر از همه به زبون بیاری البته اگه واقعا منظورت رو بیان می کنن، یه جایی خوندم که بودا گفته (البته بعدا جای دیگه خوندم که شاید کس دیگه ای هم گفته) می گفتم خوندم که گفته سخت ترین حرفا گفتن دوستت دارم، معذرت می خوام و کمکم کنه، آره شاید همون زمانی که توی گود هستی و همه چیز داغه و خیلی باحال داره پیش می ره، باید کلا نگرانی اینکه آیا به همین خوبی می مونه یا نمی مونه رو بریزی دور، خودت باشی و این سه تا سخت ترین ها رو هم هر موقع که حسش پیش اومد بگی بدون معطلی به زبون بیاری (به صورت خاصی اولیش رو دوست دارم) چون ممکنه اگه صبر کنی با این خیال که به موقعش میگی، قبل از اینکه گفته باشی، از گود بیرون اومده باشی ...، بازم می گم، هیچ موقع دیر نیست، اگه حتی تا الان هیچ موقع این کارها رو نکردی اما دوست داری انجامشون بدی، همین الان این کار رو بکن، اگه هم که حالا همین الان الان نمی شه، تو اولین فرصتی که پیش اومد ... عجب

بهترین ها برای شما