تو سینه این دل من می خواد آتیش بگیره
مونده سر دوراهی چه راهی پیش بگیره
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من می دونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو می دونه
رگ خواب یار منو رقیب من می دونه
وای، دارم آتیش می گیرم
دیگه از غصه و غم
دلم می خواد بمیرم
وای، اگه برگرده پیشم
براش پروانه می شم
ازش جدا نمی شم
نمی تونه مرغ دلم از حسودی بخونه
نمی دونه روی کدوم شاخه باید بمونه
اگه یه روز ببینم کسی براش می میره
حسودی رو میاره، دلم آتیش میگیره
می ترسم حرفای خوبی توی گوشش بخونه
می ترسم اون تا به سحر، تو خلوتش بمونه
وای، دارم آتیش می گیرم
دیگه از غصه و غم
دلم می خواد بمیرم
وای، اگه برگرده پیشم
براش پروانه می شم
ازش جدا نمی شم
یکی حالا پیدا شده قدر اونو می دونه
رگ خواب یار منو رقیب من می دونه
پ.ن. از اون موزیکهاست که هر از گاهی گوشش می کنم، اما این بار که این آهنگ به گوشم خورد، سادگی و صراحت شعرش توجهم رو جلب کرد، برعکس بارهای قبل که توش فقط و فقط ندامت و پشیمونی می دیدم، این بار سادگی دیدم و صراحت اونم از نوع خوبش و به مقدار زیاد، شنیدنش انقدر برام لذت بخش بود که فکر کنم یه ساعتی تکرار می شد و بهش گوش می کردم تا اینکه بالاخره نشستم و نوشتمش، نمی گم با تمام حرفاش صد در صد موافقم، اما بیانش رو دوست دارم، تو دنیای آدم بزرگا که همیشه هم خیلی جای باحالی نیست یه دسته اتفاقایی هست که میفته یعنی چه بخوای چه نخوای میفته، اینو نمی گم که گفته باشم آدم بزرگا که ممکنه خودمون هم تو دار و دستشون باشیم، مفعولن و دنیاشون فاعل، نه! همین اتفاقا هم که در موردشون دارم صحبت می کنم پیامد تصمیم های خودمونن که خب، بهتره که پیش بیان (دست کم تا زمانی که فکرمون همونجوره و تصمیممون همونجور) و اتفاقا شاید بهتر هم باشه که دقیقا همینجوری هم پیش بیان، اما این بخشش رو نمی شه نگفت که رخ دادنشون همون موقع باحال نیست یعنی اصلا باحال نیست، چه بسا مدتها هم طول می کشه که بفهمی شاید چیز باحالی هم توش بوده و بتونی باهاشون کنار بیایی، اما خب اگه تصمیم نداشته باشی که مفعول باشی و دنیا فاعل، اگه نخوای بعدا فکرهایی از جنس آخ چی میشد اگه فلان کار رو هم کرده بودم، با بهمان حرف رو هم زده بودم، باید یاد بگیری که یه بار فرصت داری اونهم همون موقعی هست که وسط گود هستی، پس بهتره که هر کاری که از دستت برمیاد بکنی، اصلا باید تا می تونی حال کنی، چون اون اتفاقا که در موردش گفتم هیچ موقع با من و تو هماهنگ نمی کنن و خبر نمی دن که کی قراره رخ بدن، بهتره خودت باشی، سعی کنی راحت باشی، و سخت ترین حرفا رو هم بیشتر از همه به زبون بیاری البته اگه واقعا منظورت رو بیان می کنن، یه جایی خوندم که بودا گفته (البته بعدا جای دیگه خوندم که شاید کس دیگه ای هم گفته) می گفتم خوندم که گفته سخت ترین حرفا گفتن دوستت دارم، معذرت می خوام و کمکم کنه، آره شاید همون زمانی که توی گود هستی و همه چیز داغه و خیلی باحال داره پیش می ره، باید کلا نگرانی اینکه آیا به همین خوبی می مونه یا نمی مونه رو بریزی دور، خودت باشی و این سه تا سخت ترین ها رو هم هر موقع که حسش پیش اومد بگی بدون معطلی به زبون بیاری (به صورت خاصی اولیش رو دوست دارم) چون ممکنه اگه صبر کنی با این خیال که به موقعش میگی، قبل از اینکه گفته باشی، از گود بیرون اومده باشی ...، بازم می گم، هیچ موقع دیر نیست، اگه حتی تا الان هیچ موقع این کارها رو نکردی اما دوست داری انجامشون بدی، همین الان این کار رو بکن، اگه هم که حالا همین الان الان نمی شه، تو اولین فرصتی که پیش اومد ... عجب
بهترین ها برای شما
3 comments:
کاملا موافقم. فقط نفهمیدم آدم باید خودش تصمیم بگیره که کی از گود بیاد بیرون یا صبر کنه که گود اونو بندازه بیرون
صبر کنی که بندازنت بیرون؟ نمی دونم دقیقا تو چه حالتی ممکنه همچین انتظاری پیش بیاد،اگه ته دلت ترجیح می دی که گود خراب بشه، آتیشی چیزی بگیره و مامورای آتش نشانی نجاتت بدن، به نظر من بهتره مرد و مردونه (این مرد ربطی به جنسیت نداره اصلا) یاعلی بگی (این علی هم ربطی به علی سینا نداره) و پاشی بیای بیرون، اما اگه گود تمیز کاری می خواد و یکمی جلاش بدی دوباره همونقدر باحال می شه خب فکر کنم معلومه که چه باید کرد، فقط به نظر من این دست اون دست کردن و منتظر معجزه شدن جواب نمی ده، در مورد خودم که همیشه اون ته تهای دلم یه راه حلی برای شرایط دارم، مساله اصلی تو جدی گرفتن و عملی کردنشه
نظرت چیه
گاهی آدم مدام تلاش می کنه ولی نتیجه نمی گیره. فکر می کنم لازمه یه جایی دست از تلاش بکشه که فرصت های دیگه رو از دست نده
Post a Comment