Saturday, November 21, 2009

انتظار

صدای تاسها روی تخته نرد، همهمه مبهم شوخی کردن و کرکری خوندن تو بازی تخته نرد، تق تق مترونوم، صدای پیانو، هر از گاهی صدای تیک تیک ساعت دیواری، چیزی به غروب نمونده، داره ماه سوم هم می گذره، حس غریبش میگه که دیگه فردا تکلیف معلوم میشه، اون روزی که منتظر بودن رو شروع کرد، اصلا نمی دونست که این همه ممکنه طول بکشه، اوائلش با شمردن روزها دلنگران بود، اما الان دیگه دل نگرانیی تو کار نیست، روزهای زیادی رو با انگیزه فراوون مشغول و سرگرم بوده، چند روزی رو هم با تردید و هراس اینکه اگه بشه ... اگه نشه ... سپری کرده، این انتظار خودش یه سفر بوده براش، سفری که با هیجان زمان و اصرار اینکه وای حتما باید بشه شروع شد و تو پیچ و خم مسیر کم کم پی برد که واقعا اون چیزی که باید پیش بیاد تا بتونه به آرزوهاش برسه، این نیست که بهش جواب مثبت بدن، اینهم نیستش که بهش جواب منفی بدن، بلکه اینه که تصمیم بگیره تو هر شرایطی بهترین تلاشش رو بکنه تا هر روز یکمی به آرزوهاش نزدیک تر بشه، از وقتی که به این مساله پی برده، لذتی از انتظار کشیدن می بره که شاید پیشتر تو هیچ چیزی تجربه اش نکرده بود. فردا روز مهمیه چون به هر حال تصمیم داره برنامه ای که تا به امروز طبق اون منتظر بود رو دستخوش تغییر کنه، احساس می کنه آمادگی لازم رو پیدا کرده تا بخشی از رویاهاش رو بدون این که بیشتر از این معطل اتفاقات دنیای خارج بشه، محقق کنه. حسش بهش میگه اونچه گذشته، تمام خوشیها، تمام تردیدها، همه و همه کوله بارش رو پر کرده و آماده اش کرده تا بتونه، آروم آروم، با انگیزه بالا و انرژی زیاد تغییر جدیدی وارد زندگیش کنه. کوک مترونوم تموم شد، صدای پیانو قطع شد، تیک تیک ساعت واضح تر شد، صدای کوک کردن مترونوم، تق تق تق ... و دوباره طنین پیانو فضا رو پر کرد... حس خوبیه که آدم فکر کنه، انقدر به هدفش نزدیکه که دیگه مهم نیست قبولش کنن یا نکنن، می دونه تاحدی نزدیک شده که به هر حال به هدفش میرسه، انتظار کشیدن به این سبک و سیاقی که این اواخر یاد گرفته، جوری دلچسب و شیرین شده، که داره فکر می کنه که ممکنه دلش برای انتظار کشیدن و امیدوار موندن تو شرایط ابهام هم تنگ بشه...

3 comments:

رامک said...

این نوشته ات را قبلا هم خوانده بودم و هر بار که می خوانمش بیشتر دوستش دارم. شاید یکی از قشنگترین چیزهایی که یاد گرفتی در زندگی همینه

AliSinA said...

دقیقا با این حرفت موافقم، خیلی خوشحالم که دارم یادش می گیرم، به نظرم می رسه تمام پدیده ها یه اشتراک اساسی با کشاورزی دارن، برای همه شون باید یه جای حاصلخیز آماده کرد، بذر خوبی کاشت، ازش کرد (بعضی مواقع سالها تا اینکه درختی بشه یا چند ماه تا اینکه دونه بده) و بعدش سر موقع برداشتش کرد. خشک سالی هم ممکنه پیش بیاد، تگرگ هم، مهم اینه که آماده باشیم و امید رو از دست ندیم و این هم مهمه که تصورمون از کل فرآیندی که ازش عبور خواهیم کرد رو اصلاح کنیم، انتظار نا به جا بعضی مواقع از شکست هم تلخ تره، و انتظار نا به جا فقط کمبود شناخته

AliSinA said...

ازش نگهداری کرد

یه لغت رو جا انداختم