سفری که نشد با هم بریم
آخرین روز کلاسهای دانشگاه بود قبل از تعطیلات عید سال هشتاد و چهار، دانشگاه بودم با دو تا از دوستام برنامه سفر شمال که قرار بود پس فردای اون روز بریم رو هماهنگ می کردم، قرار بود با ماشینی که تازه خریده بودی بریم، تلفنت رو گرفتم که زمان حرکت رو چک کنیم، اما موفق نشدم باهات صحبت کنم، تو اینترنت برات پیغام گذاشتم از اون پیغامها که می نویسن کار فوری، حتما تماس بگیر و ...، رسیدم خونه، غروب شده بود، با هیجان زیاد برنامه ریزیی که برای سفرمون کرده بودم رو برای مامان توضیح می دادم، که یه مرتبه احساس کردم حواسشون پرت شد، پرسیدن ازش خبر نداری؟ گفتم بی خبر بی خبر هم نیستم، اما امروز نتونستم پیداش کنم، براش پیغام گذاشتم، حتما تو راه بوده، برسه تماس می گیره، مامان حالتشون جوری بود که حس کردم، منتظر شنیدن جواب دیگه ای بودن، پرسیدم چیزی شده؟ نگران سفر ما هستین؟ با احتیاط می ریم، نگران نباشین، دیدم انگار که هر چی می گم اوضاع بدتر میشه، پرسیدم مامان چی شده؟ اشک تو چشماشون جمع شد و گفتن، مسعود ... هنوز چیز نگران کننده ای که نشنیده بودم چون اصلا هنوز مامان چیزی نگفته بودن، اما حالت چهره شون خیلی چیزای بدی منتقل می کرد؟ گفتم چی شده؟ تو راه تهران تصادف کرده؟ خدا خدا می کردم که همین باشه چون مطمئن بودم چیزیش نمی شه، گفتن که نه! بعد ادامه دادن ... احساس کردم دنیا یه مرتبه ایستاد، همه جا تیره و تار شد، دیگه نفهمیدم چی شد، وقتی به خودم اومدم تو اتاقم بودم و نیمه های شب شده بود، مامان هم کنارم نشسته بودن. گمونم تازه فهمیده بودم که زودتر از من عازم سفر شدی، سفری که نشد با هم بریم.
با اینکه نشد با هم بریم، از اون موقع هر بار سفر میرم، احساست می کنم، می دونم که اون بالا از تو آسمونا، تو هم داری منو می بینی، حتی بعضی مواقع احساس می کنم که شبا میون ستاره ها پیدایت می کنم، می بینمت که مثل همیشه لبخند روی لبت داری، اون روزا که برام با اشتیاق از آسمون و ستاره شناسی و ناسا و فیروز نادری می گفتی، اون روزی که یه عینک سه بعدی برای من هم درست کرده بودی و باهم تصویرای سه بعدی رو می دیدیم، اصلا حتی فکرشم نمی کردم که به این زودی بری تا از نزدیک ستاره ها رو بیشتر و دقیق تر بررسی کنی.
حسی دارم که مطمئنم اگه تموم زبونهای زنده و مرده دنیا رو هم بلد می بودم، و باهاشون می نوشتم که دلم برات تنگ شده، بازم نمی تونستم منتقلش کنم. اما امروز همین امروز یه کشفی کردم، اونهم اینه که پی بردم به اینکه من خیلی خوش شانس بودم که تو این اقامت کوتاهی که داشتی، تونستیم این همه خاطره با هم بسازیم، شبکه سَتِرن، رصد کردن آسمون، شیطنتهای مختلفی که کردیم، فروختن اینترنت، که اولین کاری بود که خودم شروعش کردم و تو هم اولین شریکم بودی. یادته رفته بودیم سوپر مارکتهای شمال غرب تهران که نماینده بگیریم، همون روز اول فکر کنم سی جا رفتیم، تو ده تای اول خیلی برخوردهای عجیب دیدیم، یادته که پرشیا (برند اینترنتی که می فروختیم) رو که هنوز راه نیافتاده بود رو چند نفر ازش شاکی بودن و ما رو از مغازشون تقریبا انداختن بیرون، بعد از من پرسیدی که علی واقعا فکر می کنی جواب می گیریم؟ یادته به این نتیجه رسیدیم که میون مردمی که از چیزی که هنوز متولد نشده این همه شاکین اگه جواب نگیریم کم کاری کردیم و کلی هم خندیدیم؟ من هنوز که هنوزه هر بار کاری رو می خوام شروع کنم تمام این خاطرات رو مرور می کنم و به خودم می بالم که این همه خوشی و لذت رو تو این زمان محدود با هم ساختیم.
از بابت تمام خنده هایی که با هم کردیم، تمام اتفاقاتی که برای هم تعریف کردیم و از بابت تمام لحظاتی هم که با هم بودیم به خودم می بالم و زندگی رو دوست دارم برای تمام این فرصتهایی که در اختیارم گذاشته.
تقدیم به خاطرات دوست عزیزم، مسعود غلامرضایی
پ.ن. الان که تونستم بعد از چهار سال، بار سنگینی که تمام این مدت روی دلم سنگینی می کرد رو به زبون بیارم، احساس خیلی بهتری دارم، ممنونم که با خوندن این متن، درد دلم رو شنیدین و تو بهتر شدن حالم کمکم کردین. امیدوارم بتونیم از فرصتهایی که تو زندگی برامون پیش میاد به خوبی استفاده کنیم و قدر آدمهایی که دورو ورمون هستن رو تا هستن بدونیم و از بودن باهاشون لذت ببریم. بهترین ها برای شما.
سفری که نشد با هم بریم
آخرین روز کلاسهای دانشگاه بود قبل از تعطیلات عید سال هشتاد و چهار، دانشگاه بودم با دو تا از دوستام برنامه سفر شمال که قرار بود پس فردای اون روز بریم رو هماهنگ می کردم، قرار بود با ماشینی که تازه خریده بودی بریم، تلفنت رو گرفتم که زمان حرکت رو چک کنیم، اما موفق نشدم باهات صحبت کنم، تو اینترنت برات پیغام گذاشتم از اون پیغامها که می نویسن کار فوری، حتما تماس بگیر و ...، رسیدم خونه، غروب شده بود، با هیجان زیاد برنامه ریزیی که برای سفرمون کرده بودم رو برای مامان توضیح می دادم، که یه مرتبه احساس کردم حواسشون پرت شد، پرسیدن ازش خبر نداری؟ گفتم بی خبر بی خبر هم نیستم، اما امروز نتونستم پیداش کنم، براش پیغام گذاشتم، حتما تو راه بوده، برسه تماس می گیره، مامان حالتشون جوری بود که حس کردم، منتظر شنیدن جواب دیگه ای بودن، پرسیدم چیزی شده؟ نگران سفر ما هستین؟ با احتیاط می ریم، نگران نباشین، دیدم انگار که هر چی می گم اوضاع بدتر میشه، پرسیدم مامان چی شده؟ اشک تو چشماشون جمع شد و گفتن، مسعود ... هنوز چیز نگران کننده ای که نشنیده بودم چون اصلا هنوز مامان چیزی نگفته بودن، اما حالت چهره شون خیلی چیزای بدی منتقل می کرد؟ گفتم چی شده؟ تو راه تهران تصادف کرده؟ خدا خدا می کردم که همین باشه چون مطمئن بودم چیزیش نمی شه، گفتن که نه! بعد ادامه دادن ... احساس کردم دنیا یه مرتبه ایستاد، همه جا تیره و تار شد، دیگه نفهمیدم چی شد، وقتی به خودم اومدم تو اتاقم بودم و نیمه های شب شده بود، مامان هم کنارم نشسته بودن. گمونم تازه فهمیده بودم که زودتر از من عازم سفر شدی، سفری که نشد با هم بریم.
با اینکه نشد با هم بریم، از اون موقع هر بار سفر میرم، احساست می کنم، می دونم که اون بالا از تو آسمونا، تو هم داری منو می بینی، حتی بعضی مواقع احساس می کنم که شبا میون ستاره ها پیدایت می کنم، می بینمت که مثل همیشه لبخند روی لبت داری، اون روزا که برام با اشتیاق از آسمون و ستاره شناسی و ناسا و فیروز نادری می گفتی، اون روزی که یه عینک سه بعدی برای من هم درست کرده بودی و باهم تصویرای سه بعدی رو می دیدیم، اصلا حتی فکرشم نمی کردم که به این زودی بری تا از نزدیک ستاره ها رو بیشتر و دقیق تر بررسی کنی.
حسی دارم که مطمئنم اگه تموم زبونهای زنده و مرده دنیا رو هم بلد می بودم، و باهاشون می نوشتم که دلم برات تنگ شده، بازم نمی تونستم منتقلش کنم. اما امروز همین امروز یه کشفی کردم، اونهم اینه که پی بردم به اینکه من خیلی خوش شانس بودم که تو این اقامت کوتاهی که داشتی، تونستیم این همه خاطره با هم بسازیم، شبکه سَتِرن، رصد کردن آسمون، شیطنتهای مختلفی که کردیم، فروختن اینترنت، که اولین کاری بود که خودم شروعش کردم و تو هم اولین شریکم بودی. یادته رفته بودیم سوپر مارکتهای شمال غرب تهران که نماینده بگیریم، همون روز اول فکر کنم سی جا رفتیم، تو ده تای اول خیلی برخوردهای عجیب دیدیم، یادته که پرشیا (برند اینترنتی که می فروختیم) رو که هنوز راه نیافتاده بود رو چند نفر ازش شاکی بودن و ما رو از مغازشون تقریبا انداختن بیرون، بعد از من پرسیدی که علی واقعا فکر می کنی جواب می گیریم؟ یادته به این نتیجه رسیدیم که میون مردمی که از چیزی که هنوز متولد نشده این همه شاکین اگه جواب نگیریم کم کاری کردیم و کلی هم خندیدیم؟ من هنوز که هنوزه هر بار کاری رو می خوام شروع کنم تمام این خاطرات رو مرور می کنم و به خودم می بالم که این همه خوشی و لذت رو تو این زمان محدود با هم ساختیم.
از بابت تمام خنده هایی که با هم کردیم، تمام اتفاقاتی که برای هم تعریف کردیم و از بابت تمام لحظاتی هم که با هم بودیم به خودم می بالم و زندگی رو دوست دارم برای تمام این فرصتهایی که در اختیارم گذاشته.
تقدیم به خاطرات دوست عزیزم، مسعود غلامرضایی
پ.ن. الان که تونستم بعد از چهار سال، بار سنگینی که تمام این مدت روی دلم سنگینی می کرد رو به زبون بیارم، احساس خیلی بهتری دارم، ممنونم که با خوندن این متن، درد دلم رو شنیدین و تو بهتر شدن حالم کمکم کردین. امیدوارم بتونیم از فرصتهایی که تو زندگی برامون پیش میاد به خوبی استفاده کنیم و قدر آدمهایی که دورو ورمون هستن رو تا هستن بدونیم و از بودن باهاشون لذت ببریم. بهترین ها برای شما.
0 comments:
Post a Comment