Tuesday, August 11, 2009

لحظه جادویی، یلدا

لحظه جادویی قصه ما،

گفتن دوسِت دارم بود با نگاه

جلوی چشم منی هر جا میرم

میدونی خاطرتو خیلی میخوام

پشت این پنجرههای نقرهای

شب مهتابیِ چشمای منه

ردشو از وسعت تنهایی من

دل واسه دیدن تو پر میزنه

واسه با وجود تو یکی شدن

دلِ بیطاقت من منتظره

خلوت شب منو بههم بریز

نذار این لحظهها بیتو بگذره

واسه با وجود تو یکی شدن

نفسام ثانیهها رو میشمره

اسم تو مثل یه احساسه برام

وقت اوج گرفتن قلب منه

طعم بوسههای تو، رو لبام مونده هنوز

گرمی وجود تو، منو میکُشه یه روز

بیا برگرد دل من طاقت دوریتو نداره

همهجا هر لحظه چیزی تورو یاد من میاره

واسه این بغض کویری گریهکردن یه سرابه

واسه طی کردن این شب پای خسته توی خوابه

رج بزن فاصلهها رو خط به خط، جاده به جاده

چشم به راه تو نشسته دلی که دل به تو داده

دلی که اگه نباشی، زنده بودنو نمیخواد

دیگه توی سرنوشتش هیچ کی مثل تو نمیاد

0 comments: