Friday, November 4, 2011

جمعه

غروب جمعه، آسمون تیره و هوای گرفته. چندتا شمع که هنوز تموم نشدن با نور ملایمشون تاریکی این غروب جمعه ی تنها رو رنگ می کنن... دورترین غروب جمعه ای که به یاد دارم، دوره دبستان بود کلاس دوم، داشتم کتاب و دفترهام رو تو کیف مدرسه می ذاشتم که صدای اذان مغرب از لایه پنجره نیمه باز اتاق به گوشم خورد. پیش خودم فکر کردم خوب شد مشقها رو تموم کردم اگه نه تو این منظره تیره و تاریک و شنیدن این صدای سوزناک حتما کلی دلم می گرفت. تصمیم گرفتم اگه یه موقعی غروب جمعه شد و مشقها رو ننوشته بودم حواسم باشه حتما پنجره رو چفت چفت کنم... امروز اما دوباره پنجره باز بود و صدای اذان فضای خونه رو پر کرد... … …

دلم گرفته. یه حس تنهایی عمیق، یه حسرت، تمام وجودم رو پر کرده. حسرت کنارت بودن، دستت رو تو دستم گرفتن، باهات حرف زدن و دیدن بارقه شادی توچشمات...


علی سینا
آبان ماه هزار و سیصد و نود

Wednesday, March 31, 2010

right now

امشب خیره شدن به سوسو زدن شعله شمع ها، در کنار احساس آرامش و امنیتی که همیشه برام داره، من رو به این فکر فرو برد که چند روز دیگه، چندتا از همین شمع ها که روی کیک تولدم می سوزن رو فوت می کنم و بعد با اشتیاق فراوون مشغول خوردن تیکه ای از کیک شکلاتی ای که برای تولدم گرفتم خواهم شد.
فقط منم که اینجوری فکر می کنم؟ رسیدن دهه جدیدی از زندگی انگار تولدش هم با تولدای دیگه متفاوته. سررسیدن دهه قبلی با کلی تغییر و به اصطلاح بزرگتر و مستقل تر شدن همراه بود؛ انقدر احساس هیجان و اشتیاق داشتم که اصلا یادم نمیاد حواسم به این بوده که زمان داره می گذره، اصلا اون روزا کی وقت و حوصله این فکرها رو داشت؟ البته اعتراف می کنم که سر رسیدن این یکی دهه هم با کلی تغییر بزرگ و کوچیک همراه بوده و هیجانی که دارم خیلی کمتر از دهه قبلی نیست. این هم که الان این فکرها از ذهنم میگذره قدریش به این خاطره که داشتم نوشته های یکی دو تا از دوستام در همین مورد رو می خوندم، یه ترس یا بهتر بگم نگرانی از گذشتن زمان تو نوشته ها دیدم که اولش داشت گریبان خودم رو هم می گرفت. یکمی هم شاید مغلوبش شدم. اما بعدش فکر کردم خب که چی؟ نگرانی نداره. بهتره بشینم به جای اینکه نگران این باشم که چقدر زود گذشت یا چقدر تند رد می شه، یا کلا به جای فکر کردن به چیزایی که اختیاری روشون ندارم، به این فکر کنم که با این امانتی که دستمه و اختیارش رو دارم، وقتم، ذهنم و زندگیم، چه کار کنم؟ اصلا راستش رو بگم بیشتر که فکر کردم دیدم من اونقدرها هم نگران گذشتن زمان و سرعتش نیستم. پیشترها نگران این بودم که نرسم کارهایی که دلم می خواد رو انجام بدم و وقت کم بیارم. نمی گم که حالا امروز هر کاری دلم می خواسته رو کردم و به اصطلاح آردم رو بیختم و الکم رو آویختم، نه! اما یه تفاوتهایی هم با اون روزا کردم ... دلم می خواد به بهونه تولدم یکی از با ارزش ترین چیزهایی که بهش پی بردم و سعی می کنم که یاد بگیرم و به کارببرم رو بهتون هدیه کنم اون هم اینه که «همیشه بهترین وقت همین حالاست».

پیشترها من هم جزء دسته آدمهایی بودم که حسابی خودشون رو مشغول می کنن و برای اینکه دلشون نمی خواد چیزی از قلم بیفته همیشه یه لیستی از کارهایی که باید انجام بدن رو همراه دارن و سخت مشغول تیک زدن کارهای انجام شده و اضافه کردن کارهای جدید به ته لیستشون هستن. البته هنوز هم اغلب داستانم همینه، منتهی با یکمی تفاوت؛ اون وقتا اون لیست بلند بالا ممکن بود همه جور کاری رو توش داشته باشه از خریدن بارونی کرم رنگ تا سر زدن به دندون پزشک و قرار یه جلسه کاری تا نوشتن کارت تبریک برای تولد دوستم و حتی تلفن احوال پرسی به آشنایی زدن. اینجوری بگم که همیشه که لیست رو نگاه می کردم یه عالمه کار مهم لابه لای کارهای روزمره بودن که بدون اینکه خودم حواسم باشه تمام نگرانیم از سرعت گذر زمان این بود که نکنه انقدر سرگرم کارهای روزمره بشم که نرسم با دوستی که دلم براش تنگ شده تماس بگیرم یا دست کم یکی دوخط براش بنویسم. کارهای روزمره اغلب بدون اینکه خیلی مهم باشن چون ممکنه دیر بشن آدم رو حسابی مشغول می کنن ... شاید علاقه مفرطی که به نگهداری لیست کارهام داشتم باعث می شد هر کاری که دلم می خواست انجام بدم چه مهم چه روزمره رو تو لیست بگنجونم و بعد چون خیالم راحت می شد که تو لیستم هست و یادم نمی ره، برم سرگرم روزمرگی بشم ...

به هرحال امروز خیلی خوشحالم که به این مهم پی بردم که همه کارهایی که ممکنه آدم اولش بخواد تو لیست کارها بگنجونه قابل به تعویق انداختن نیستن. به عبارت دیگه یه سری از کارها انقدر مهمن که همیشه و همیشه همین الان الان وقته انجام دادنشونه، مثل تلفن کردن به دوستی که الان یادش هستم. حتی اگه تو اون نقطه از کره زمینه که همه خوابیدن، می تونم یه تیکه کاغذ و یه قلم بردارم و یه جمله براش بنویسم، یا پیام براش بفرستم یا نامه بدم ... این کار رو امتحان کنین و ببینین چه معجزه قشنگی در انتظارتون خواهد بود. من هربار به دوستام مخصوصا اونهایی که ازشون دور هستم فکر می کنم از این بابت که تو دوره زمونه ای زندگی می کنم که به سادگی فشردن چندتا کلید می شه پیام برای هر نقطه از دنیا فرستاد، یا حتی می شه نه تنها صحبت کرد که تصویر همدیگه رو هم دید، احساس قدردانی و خوشبختی می کنم. نمی دونم سابق چطور مردم به فاصله و مشکلات دوری غلبه می کردن اما امروز می دونم که ابزار خیلی مفیدی برای این مساله وجود داره و این هم از شانس خوب شما و منه که می تونیم با استفاده از این امکانات کیفیت زندگیمون رو بالاتر ببریم. ... من از روزی که به غیر قابل تعویق بودن یه سری از کارهای مهم پی بردم و در واقع با عواقب نهفته و آشکار به تعویق انداختن این دسته از آرزوها آشنا شدم، تصمیم گرفتم انجام دادن همچین کارهایی رو به تاخیر نندازم، نمی گم که حالا همیشه هم موفق می شم و می تونم، اما دست کم تلاشم رو می کنم و تغییر محسوسی هم تو آرامش خاطرم و هم تو لذتی که می برم، تجربه می کنم. به همین سادگی، کم کم لیستی که قبلا با اتکا بهش خودم رو آدم مهمی می دونستم دیگه این قبیل کارهای مهم رو یدک نمی کشه، چون یه سری از کارها انقدر مهمن که اصلا نمی شه و نباید تو لیست کارها برن و انتظار بکشن، اینها رو همیشه باید همین الان انجامشون داد. درست مثل بچه ای که با انگشت به بستنی شکلاتی پشت ویترین اشاره می کنه و با پا به زمین می کوبه و فریاد می کنه که من این رو می خوام و همین الان و همین جا هم می خوامش و معمولا هم این قایله با رسیدن بچه به آرزوش ختم می شه، یه سری از چیزا رو تو زندگی باید در حالی که هر دو پامون تو یه کفشه بخواهیم، همونجور و همون موقع و حتی با سر و صدا و بدون تعارف و رودربایستی...

ازتون خواهش می کنم حالا که این همه به من محبت داشتین که تو جشن تولدم شرکت کردین و با خوندن این نوشته من رو همراهی کردین، اگه در ضمن خوندن این نوشته یاد کسی افتادین، چه کسی که کنارتون نشسته چه اونی که اون سر دنیاست و مدتیه که ندیدینش، هر جوری که می تونین بهش خبر بدین که به یادش هستین اصلا هم لازم نیست خیلی شلوغش کنین، باور کنین همین که یاد کسی بیفتین و فقط بهش بگین که به یادش بودین، خودش یکی از بزرگترین هدیه های دنیاست. هدیه ای به این برجستگی که میون این همه آدم تو دنیای به این بزرگی، یاد اون افتادین و لحظه تکرار نشدنی ای از زندگیتون رو با یادش سر کردین! پس لطفا به خاطر خودتون، دوستی تون و در کنارش به خاطر بهتر برگزار شدن جشن تولد دهه جدید زندگی من، دست به کار بشین و این پیام دوستی رو به گردش در بیارین.

من که تولدمه؛ عذرم موجهه که شادم و به قولی با دمم گردو می شکونم، امیدوارم شما هم بهونه مناسبی پیدا کنین تا زندگیتون رو در حالیکه عمیقا شاد و خوشحال هستین بگذرونین!

این تولد نه تنها دیگه نگرانم نمی کنه بلکه در کنار شما به یکی از بهترین خاطراتم تبدیل خواهد شد

بهترین ها

علی سینا
فروردین ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه


Friday, March 19, 2010

The End

پایان!

امروز صبح با احساس سرما خوردگی شدید از خواب بیدار شدم و با وجود رخوت و بی حوصلگی بعد از جفت و جور کردن یه سری کارهایی که نمی شد توشون وقفه بیفته، به رخت خواب برگشتم و بعد از مدت نه چندان بلندی سرکار و پشت میزم نشسته بودم. طبق عادت همیشگی مروری به نامه ها کردم و چندتا نامه پر محبت تبریک سال جدید حسابی به فکرم فرو برد، به خودم گفتم هنوز که چند روز تا سال نو مونده، آخه چرا امروز باید این نامه ها رو ببینم، معمولا از این فکرها تو سرم نمیاد، امروز البته واقعا به زور سرپا هستم و الان هم که کارهای مهم رو کردم بعد از نوشتن این نامه بر میگردم تو رخت خواب. و اما اینکه چرا این داستان رو نوشتم، ... چیزی از ذهنم گذشت تو همین اثنا که دلم نیومد براتون تعریفش نکنم.

مشغول خوندن سومین نامه تبریک سال نو بودم که تصمیم گرفتم قسمت خوبش رو ببینم، درسته که حالا خیلی داره بهم فشار میاد، اما اگه دوست نداشتم اینجا باشم و یا بهتر بگم اگه کارم رو دوست نداشتم که اینجا نمی بودم، در کنار همین ضعف جسمی کلی اتفاق عالی داره همزمان برام میفته اما من از چند ساعت پیش روی این یه قسمت کوچولو، بیماری، تمرکز کرده بودم. برای همین هم تصمیم گرفتم عینک بدبینی و تمرکز کردن روی ضعف رو بذارم کنار و همین روز رو انتخاب کردم که من هم به شما رسیدن سال جدید رو تبریک بگم. منتهی نه همینجوری که بگم سال جدید مبارک، این رو خیلی بهتر از من خیلی ها بلدن و براتون حتما می گن. به جای سر رسیدن سال جدید، دوست دارم به پایان رسیدن سال هشتاد و هشت رو بهتون تبریک بگم. ازتون هم خواهش می کنم، حالا که لطف کردین و دارین این متن رو می خونین، همزمان بر خلاف عادت همیشه که شب سال نو می شینیم و به آرزوهامون برای سال جدید فکر می کنیم، دست کم تو مدت زمانی که این متن رو می خونین به اتفاقایی که تو سال قبل پشت سر گذاشتین فکر کنین. حتما خیلی چیزها رو تو سالی که گذشت شروع کردین و حتما هم خیلی چیزها رو تموم کردین. بیاین این بار به پایان ها فکر کنیم. 

پایان، مثل؛

هفته آخر تعطیلات تابستونی سالهای مدرسه، غروب سیزده فروردین بعد از اینکه از پیک نیک بر می گشتیم خونه،‌ وقتی غرق در شوک و ناباوری خونواده دوستم رو تماشا می کردم که با پسرشون آخرین خداحافظی رو می کردن و بعدش بدن بی جونش رو توی آرامگاه همیشگیش قرار دادن، یا حتی پایان دوره سربازی همون روزی که کارت پایان خدمتم رو گرفتم و هنوز مهرش خشک نشده بود اداره گذرنامه بودم که مهر «فاقد اعتبار» رو از پاسپورتم حذف کنم،‌ ... تمام اینا و یه عالمه خاطرات دیگه همزمان با فکر کردن در مورد پایان به ذهنم حجوم آوردن،‌ البته الان دیگه معنی و مفهوم پایان خیلی برام با گذشته فرق کرده،‌ در حدی که نتونستم در موردش براتون ننویسم. این مطلب که با پایان شروع شد رو اختصاص می دم به جشن گرفتن پایان نگرانی در مورد پایان

اعتراف می کنم که هیچ موقع تصورش رو هم نمی کردم که فکر کردن به پایان انقدر برام انگیزه و انرژی بیاره. پایان مفهومیه که پیش ترها جزء تیره ترین قسمتهای ذهنم بود، در حدی که ترجیح می دادم اصلا دوروبرش نگردم. همین مفهوم، پایان، امروز برام معنی تازه ای پیدا کرده. پیشترها تصور مبهمی از پایان داشتم به عنوان یه اتفاق خیلی بزرگ یه فاجعه، اینجوری نمی دیدمش که بالاخره هر چیزی که شروع می شه، دو حالت داره یا مدام باید باشه، یا هم اینکه تموم می شه، در مورد پدیده هایی که مدام هستن و باید باشن و اینا صحبتی ندارم... اما در مورد بقیه اتفاقا که عمر محدودی دارن، راه های بیشماری برای تموم شدنشون وجود داره، که من یکیشون رو خیلی مطابق میل و سلیقم دیدم و اینجا در موردش می نویسم، اونهم تموم کردن آگاهانه است، با قبول کردن مسوولیت کارها و اتفاقات و کشیدن زحمت رسوندنشون به پایان. در مورد تمام اتفاقها هم می تونه تعمیم داده بشه، از انجام دادن پروژه و تحویل دادن کار تا جدا شدن از همراه ها و حتی دل کندن از عادت ها و رفتارها. اصلا بذارین اینجوری بگم که تصور می کنم، اسم پایان بد در رفته، یه جوری که دست کم خودم همیشه فکر می کردم که خب پایان می رسه، در واقع من لازم نیست کاری انجام بدم براش، از اون چیزاست که خودش می رسه و رد می شه و می گذره،‌ حتی بعضی مواقع از روبره شدن باهاش طفره هم می رفتم‌، یه جوری که انگار دلم می خواست خودش بیاد و برسه و رد بشه ... اما امروز به این پی بردم که اون طرز تفکر در مورد پایان من رو از بخش بزرگی از لذت انجام دادن کارهام محروم می کرده. در واقع پایان دادن هم بخش خیلی مهمی از هر اتفاق و کاریه که شروع می کنیم. یکمی فراتر می رم و حتی ادعا می کنم تفاوت بزرگی که بین آدمها وجود داره نه فقط تو نحوه شروع کردن که بیشتر تو شیوه به پایان رسوندنشونه. مثلا ببینین تمام بچه ها رو می فرستن مدرسه همه شون درس خوندن رو شروع می کنن اما خب همه می دونیم که همه یک جور درس خوندن رو به پایان نمی رسونن،‌ اشتباه نکنین اصلا بحث این نیست که یه شیوه خاص رو به بقیه ترجیح بدم،‌ نه!‌ هدف فقط و فقط اشاره کردن به تفاوت هاست. یا مثلا بیشتر آدم ها بالاخره تو جوونی کاری رو شروع می کنن و اکثرا هم تا مهمون این دنیا هستن بهش ادامه می دن، اما بازم نحوه ای که کارهاشون رو تموم می کنن و تحویل می دن باعث می شه که تو اجتماع طبقه های خیلی متفاوتی از آدمها رو داشته باشیم،‌ عده ای که برای روزمره تو جنگ و سختی هستن و از اون طرف همه عده دیگه ای که به سادگی می گذرونن و تازه شانس کمک کردن به بقیه و دست کوچکترها رو هم گرفتن رو هم دارن... نمی گم حالا همش به خاطر پایانه هرچند خیلی هم ادعای دور از حقیقتی نیست، اما جدا بخش بزرگیش بر می گرده به اینکه یه سری از آدمها یه روزی یه جایی تصمیم گرفتن که کارهایی که به عهده می گیرن رو به خوبی به پایان برسونن. 

حالا برگردم به مورد خودم، از روزی که سعی می کنم برای پایان دادن کارها هم برنامه ای داشته باشم و رسیدن و گذشتن پایان رو یه اتفاق بدیهی و خود به خودی فرض نکنم، به طرز چشم گیری از انجام دادن کارها لذت بیشتری می برم، و حتی در مورد کارهای کوچکی که صاحبش هم انتظار و توقعی نداره من به خاطر لذت خودم و تمرین اینکه بتونم کارم رو بهتر انجام بدم به روش و شیوه جدید پایبند می مونم. این شیوه پاداش زیادی برای من داشته،‌ در حدی که شاید اصلا از اولش همش منتظرم که زودتر آخرش برسه !!!

پایان!

امیدوارم بتونین از لحظه لحظه زندگی تون لذت ببرین،‌ مخصوصا لحظه های پایان! ...

پایان سال هشتاد و هشت مبارک. به سر رسیدن زمستون سرد با روزهای کوتاه و شب های تیره و بلند مبارک. گذشتن سیصد و شصت و پنج روز از آخرین باری که دور سفره هفت سین نشستیم و با آرزوی تغییر و تحول به استقبال سال هشتاد و هشت رفتیم، مبارک. به سر رسیدن لحظه شماری برای رسیدن تعطیلات نوروزی مبارک. مبارک و مبارک و مبارک. آرزو دارم زندگی، این با ارزش ترین هدیه ای که به امانت در اختیارمونه، صرف تجربه کردن بهترین احساس ها و گذشتن از بهترین خاطره ها بشه،‌ امیدوارم هر روز که چشم باز می کنیم با اشتیاق فراوون مثل بچه ای که کادوی تولدش رو باز می کنه،‌ در اختیار داشتن یه روز دیگه تو این دنیا رو جشن بگیریم و با همون هیجانی که تو بچگی شمع کیک تولدمون رو فوت می کردیم به بقیه محبت کنیم و قدر شانس بودن در کنارشون رو بدونیم ...

بی اندازه ازتون ممنونم که این متن رو خوندین، دلخوشی اینکه این نوشته ها خونده می شه و این حرفها شنیده، به من احساس خوشبخت ترین آدم دنیا رو می ده و من تمام این احساس زیبا رو مدیون شما دوستان عزیزم هستم، ممنونم.

پایان سال هشتاد و هشت مبارک

بهترین آرزوها برای شما

علی سینا
روزهای پایانی اسفند ماه هشتاد و هشت


Friday, March 5, 2010

change

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
    اگر سفر نكنی،
    اگر كتابی نخوانی،
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
    اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
    زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
    وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. 

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی 
    اگر برده‏ی عادات خود شوی، 
    اگر هميشه از يك راه تكراری بروی … 
    اگر روزمرّگی را تغيير ندهی 
    اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی، 
    يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. 


تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی.

شعرى از پابلو نرودا ترجمه از احمد شاملو

Tuesday, February 16, 2010

آرزو

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ 

روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم 

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود 
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت 

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود 
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ 

فقط به خاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت 
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد 

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی 
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟ 

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. 

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم 
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد 

همه ما به او نگاه می کردیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه 
تقاضای او همین بود. 

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم 

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ 
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

آوا اشک می ریخت و شما به من قول دادی هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت 
حالا نوبت من بود خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش 

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ 
نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچ وقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره 

آوا، آرزوی تو برآورده میشه
آوا با سر تراشیده شده، صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود 

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن منم بیام

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه 
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه، سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده، نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه. آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن


درج شده از متن یک نامه

پ.ن. به نظر من؛ هرچقدرهم که بزرگ شده باشیم و به خیال خودمون زندگی رو خوب درک کرده باشیم، نباید محدودیت های روح و فکر خودمون رو به بقیه منتقل کنیم و آرزوهاشون رو کوچک بشمریم. اشاره ام به برخوردیه که مادر این بچه تو این داستان کرد، فرهنگ و خونواده و اثر تلویزیون و ... نمی گم این ها کلا بی مورده، اما نمی تونم هضم کنم که چطور به خودمون اجازه می دیم بدون اینکه بدونیم جریان چیه، هر پدیده ای رو با معیارهای کوچک و نگاه تنگ خودمون محک بزنیم و حکمی صادر کنیم.

بهترین ها

Wednesday, January 13, 2010

flaws

If you’re anything like me you’ve probably spent more time than you’d like to admit trying to “fix” your various “flaws.” Although I may pretend otherwise, many of my own goals, desires, and even my motivation to “grow” has often come from a deep place of insecurity within me - thinking that if I could just fix what was wrong with me, then everything would be okay. I’ve been very aware of this dynamic as I’ve been in the process of creating my intentions for the New Year.

I recently had an insight, (one which I’ve had before but this time it came to me at a deeper level), that maybe instead of focusing on “fixing” my “flaws,” it’s more important to love them instead. I’ve resisted this notion of loving my flaws for most of my life, worrying that if I actually loved the things I thought were wrong with me, they’d somehow never change and I’d be stuck with them.

Ironically, it’s only love that leads to real healing and transformation – which ultimately can create the actual change we say we’re looking for, or a true sense of acceptance that gives us access to authentic freedom and liberation, regardless of circumstances.

At a deep level, all of our “flaws” are subjective and based on our own interpretations, perspectives, and focuses. We obsess about certain aspects of our body or appearance, our personality, our life or work circumstances and deem them as “bad” or “flawed.” But, the truth is they simply are as they are – we add the meaning and interpretation to them.

Regardless of how philosophical we get about it, however, most of us as human beings experience a sense of feeling flawed in certain aspects of our lives and at particular times in life. There is nothing wrong with us for feeling this way. Although, as we each know from experience – feeling flawed can rob us of our energy, our passion, our happiness, our confidence, and our life. It’s one of the most painful ways we allow our ego to run our lives and it can have devastating consequences if we’re not conscious about it.

Here are some ideas about what we can to move through our experience of feeling “flawed,” to a place of acceptance, peace, and love:

1) Acknowledge what’s true for you. The first step is almost every process of growth and transformation is about telling the truth. So often we try to avoid, run from, or pretend our “flaws” away. But, if we relate to some aspect of our bodies, personalities, relationships, careers, or lives in general as a flaw, we first have to get real about it if we’re going to do anything about it.

2) Admit and express the underlying emotions. If we can identify, acknowledge, and ultimately express the true emotions we’re experiencing related to this perceived flaw, we can create a real sense of liberation for ourselves. If a certain aspect of your personality, your body, or your career bothers you and because of it you find yourself feeling ashamed – as uncomfortable or potentially “negative” as it may seem, the best thing you can do is to acknowledge and express your shame. Emotions become positive when they are appropriately expressed and turn negative when they are denied and repressed. Although this is a different understanding of emotions than we’ve been taught, we’ve all had many liberating and positive experiences when we’ve expressed “negative” emotions (like sadness, anger, fear, and more). By expressing our real emotions, we can start to unlock and unhook ourselves from the drama and suffering of the situation, which is actually caused by our denial and repression of these emotions, not the emotions themselves.

3) Forgive yourself. This is a big one and something that many of us, myself included, don’t have a lot of experience with. Most of us have been trained to be hard on ourselves and also that forgiveness has to come from someone or something outside of us. However, true forgiveness comes from within us and is what ultimately sets us free in life. When we feel “flawed” in certain areas of our life, we often have a lot of blame and judgment – some of which may be directed towards other people or situations, but beneath that, most of it is directed at us. When we’re able to forgive ourselves in an authentic way, we create the space for real change and healing to take place.

4) Appreciate. The word appreciate doesn’t mean “like,” “agree with,” or “enjoy,” necessarily. Appreciate means to “recognize the value of something.” What have you learned about yourself and life by dealing with this “flaw?” While pain, issues, and challenges are not the only ways to grow in life, one of the many benefits of our challenges is that we get to learn a great deal about ourselves, others, and life in the process of dealing with them. When we move into a state of genuine appreciation and gratitude for the learning associated with the difficulty, we can move out of feeling sorry for ourselves (which never helps). It’s impossible to experience gratitude and victimhood simultaneously.

5) Love. The ultimate antidote for all suffering is love. Our ability to bring love to our flaws, to care for them with kindness and compassion (as we would for a child, a pet, or a loved one) is what will ultimately heal us and allow the true transformation we’re looking for to take place. Love is the most powerful force in the universe. When we love our flaws we create an environment where we’re either able to make the kinds of specific changes we truly want (from an authentic place of intention) or learn to love and accept ourselves whether an actual “change” takes place or not. Any issue, malady, or problem that shows up in our lives is an opportunity for us to deepen our capacity to bring love, give love, receive love, and accept love.

All of these things, in my own experience, are much easier said than done. And, when we’re able to tell the truth, express our real emotions, forgive ourselves, appreciate our flaws, and bring love to all aspects of our lives (both light and dark), we give ourselves the opportunity to transcend our flaws in a real way. This takes a great deal of intention, support, compassion, and patience. It is much easier to take a pill, avoid things, get busy and distracted, whine and complain, pretend things are “fine,” and various other things we’ve learned to do in life. However, leaning into our “flaws” in an authentic way and doing so with profound love for ourselves, is how we can genuinely heal and end the cycle of suffering.


Quoted from Mike Robbins' Blog.



Monday, January 11, 2010

خویشاوند خدا

در هوای سرد زمستان پسر شش ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بودند. زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش یک جفت کفش و یک دست لباس خرید. آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: حالا به خانه برگرد. پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: خانم شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم.
پسرک گفت: مطمئن بودم که با او نسبتی دارید

از کتاب بهشت یا جهنم، انتخاب با شماست، مسعود نیلی